قبل از سال نو

اعضای یکی از انجمن های اینترنتی - سینمایی که من عضو هستم، گاهگاهی مسابقه داستان نویسی (داستان کوتاه یا طرح) برگزار میکنند. مسابقه به این شکله که چند تا عکس بی ربط به هم میذارن و میخوان که اعضاء داستان کوتاهی (در حد یکی دو پاراگراف) با توجه به عکسها بنویسند.

از یکی از قصه هایی که نوشته بودم خوشم اومده بود، اینجا میذارمش ببینم نظر شما چیه؟:

"از وقتی من و مهسا کامل شده بودیم، نرفته بودیم به بچه ها و نوه هامون سر بزنیم. بچه ها و نوه هامون برای زندگی به شهر دیگه ای رفته بودند و مهسا دلگیر بود که چرا نیومدن با ما خداحافظی کنند و بگن دارن از اینجا میرن.

هر بار سعی میکردم مهسا رو راضی کنم با هم به دیدنشون بریم بهونه ای میاورد و حرف دلشو نمیزد. یکبار میگفت : من نمیتونم از این تپه های سبز زیبا و چشم انداز فوق العاده اش دل بکنم و بیام شاهد اون همهمه و بلبشویی باشم که ترکش کردم. باردیگه میگفت : چرا باید به دیدنشون بریم وقتی فقط باید نگاهشون کنیم و اجازه نداریم باهاشون صحبت کنیم یالمسشون کنیم؟ با همه این بهانه گیری ها آخرش با اصرار من راضی شد بریم دیدن بچه ها و نوه هامون.
قبل از ظهر بود که رفتیم خونه دختر بزرگمون و دیدیم دختر کوچولوش داره توی حیاط توپ بازی میکنه و زیر لب زمزمه میکنه : یه توپ دارم قلقلیه، سرخ و سفید و آبیه . میخواستم برم توی خونه و ببینم دخترمون حالش چطوره که مهسا دستمو گرفت و گفت : ما اجازه نداریم بیشتر از این بهشون نزدیک بشیم اونا از ما میترسن ، میگن ما مردیم. اما من میدونستم اون دلگیره که چرا قبل از ترک اون شهر سر قبر ما نیومده بودند.

/ 3 نظر / 8 بازدید
شبنم

سلام و تبریک سال نو متن جالبی نوشته اید .ارتباط با احساسات انسانها در دنیای پس از مرگ یا بقول داستان زمان تکامل. تقریبا داستان مشابهی را با این روند داستانی قبلا خونده بودم. بنظر میاد امادگی تبدیل شدن به یک نویسنده با ذائقه مدرن رو دارید. موفق باشید

نسرین

مثل همیشه بی نقص نوشتید و غافلگیرم کردید...