ای عشق...

بر سرمای درون

همه
لرزش دست و دلم
از آن بود که
که عشق
پناهی گردد،
پروازی نه
گریز گاهی گردد.

ای عشق ای عشق
چهره آبیت پیدا نیست
***
و خنکای مرحمی
بر شعله زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون

ای عشق ای عشق
چهره سرخت پیدا نیست.
***
غبار تیره تسکینی
بر حضور ِ وهن
و دنج ِ رهائی
بر گریز حضور.
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزه برگچه
بر ارغوان
ای عشق ای عشق
رنگ آشنایت
پیدا نیست

شعر از احمد شاملو به نقل از سایت آوای آزاد

/ 1 نظر / 6 بازدید
سامان

من تمنا کردم که تو با من باشی و تو گفتی هرگز هر گز پاسخی تلخ و درشت و مرا غصه این هرگز کشت منتظر قدوم سبزت هستم دوست من