این روزها...

این شبها دارم سریال "اولین شب آرامش" رو برای بار دوم میبینم. همش منتظرم آهنگ  تیتراژ پایانی پخش بشه و منو با خودش ببره به سالهای ٨٣ تا ٨٧ ، سالهای خاکستری انتظار و درد و تمرین ساختن از نو. انتظار برای شنیدن صدای آشنایی از اروپا یا آمریکای شمالی ، انتظار بوییدن دوباره کسی که بوی پیراهنی که جا گذاشته بود گاه گاهی آرومم میکرد یا دیدار عزیزی که چند ماهی با هم شبا رستورانها و گذرگاههای تهران رو میگشتیم.

نمیدونم خوب بودیا بد بود، اما آخر اون سالها سامان موند و سوگندش و تنهاییش. هرچی که بود دیگه نباید تکرار بشه.... 

ترانه : ببین چه بی پروا ره تو میپویم، بگو کجایی..  

/ 4 نظر / 15 بازدید
corona

نوستالژی خوبه، به شرطی که "حال" رو تحت الشعاع خودش قرار نده. برای پست قبلیت که الان خوندم هم بسيار خوشحالم. امیدوارم برای هر سه تون عااااالي باشه :) [گل]

شيما

بوی رؤیا می دهد چشمانت را می گویم پلک نزن خواب مرا می شکنی ! (پرویز صادقی )

شيما

این سریال من یادت شخصیت مزخرفه خودم می ندازه البته اون وقت مزخرف نبود اون وقت با کلی شوق نگاش می کردم یک بخاطر اینکه تلویزیون یک سریال تقریبا درست حسابی از کارگردان خوب پخش می کرد واینکه بالاخره یکی توش پیدا شده بود که عجیب شبیه من بود (شخصیت یکتا ناصر فقط قسمتی که کسی به شدت دوست داشت که نه دوستش داشت نه می دیدش واون حاظر بودبراش هر کاری بکنه )